|
|
|
|
|
حریر روی حریر دور که می شوی لا به لای موهام لانه می کنی بی که از جاده حرف بزنی وقتی از انحنای سفر بر می گردد و صبح که از ردیف سپیدارها آغاز می شود. بی که از دشت وقتی سکوتش را سبز و درخت که رویایش را شکوفه می بارد حرف بزنی. تنها در آینه ایستاده ایم و مه از انتهای چشم های توست که محو می شود. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:35 توسط سعیده زارع سریزدی
|
|
||
|
|
|
|
|
- فصل ها از روی شانه اش به دنیا می آیند. * از خودم که می ترسم به دنیا می آیم از دنیا به کلمات پناه می برم و از ان جا... * برگ ها را با خود می برد یا مرا به دنیای کلمات می آورد؟ شعری که زیر پوست باد است! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:33 توسط سعیده زارع سریزدی
|
||
|
|
|
|
|
به استاد سید علی صالحی که کلمات را به یاد من آورد. 1 - دانه های تسبیح یکی یکی می میرند وقتی ذکر ها را یکی یکی فراموش می کنم و ستاره ها یکی یکی جذب ماه می شوند و ماه منفجر می شود. - هزار تکه آینه ای به دیوار اتاقم... – صبح در چشم هایم هزار ستاره و بر لبانم ذکر خاموشی نقره ای نوید تولد سیاره ای تازه را می دهند که دانه های تسبیحش یکی نور و یکی تاریکی ست. 2- باید ذکری دراین شب پنهان شده باشد که راه ساحل را نشانمان دهد. پیچک همسایه خلوصش را از مادریغ کرده است وگرنه همین امشب آتشی منتظر ماست. باید تسبیح تازه ای بسازم. تا فصل نیلوفرها به سمت ماه و ستاره زمزمه می کنم: یا سکوت یا سکوت یا سکوت... 3- به خلسه در عطرهمین لاله عباسی ها قناعت می کنم از باد رد می شوم گره های کور رگ هام باز می شود و خیالی در من جاری: آسمان پایین آمده است مرا به خوشه چینی نقره و آیینه میهمان کرده اند. 4- آی نگهبان رویاهای نقره ای! برای ما پروانه های آبی به دنیا بیاور تابه سکوت تعبیرها دل خوش کنیم . فردا که نیلوفرهای ارغوانی صبح ما را با باغچه قسمت می کنند لبخند خواهیم زد و هیچکس نخواهد فهمید چه افسانه هایی در گوش ما زمزمه کرده اند. 5- سازشان را با تنهایی من کوک می کنند شبی با شیطنت ستاره ها شبی با شعرهای من... امشب که هر سه در منند به ساز من می رقصند جیرجیرک ها! 6- نه از ستاره نه از ماه من کلماتم را از باغچه چیده ام و لا به لای کاغذها از این بوته های کوتاه قد با عطر نعنا و لاله عباسی هم ستاره هم ماه هم باد... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:56 توسط سعیده زارع سریزدی
|
|
||
|
|
|
|
|
به استاد احمد رضا احمدی که پالتوی خاکستری شعرهاش هنوز به عصرهای بارانی اتاقم آویزان است. 1. یک خانه بی چراغ روشن است. خواب انارها تعبیر نمی شود من تنها آشفته به بام می روم و چند ستاره برای باغچه می آورم. کتاب های تو را در باران ورق زده بودند؛ گندم هایی که از پدربزرگ به ارث بردم برای همین است که صبح بو ی کاهگل می دهم. تمام شب کابوس انارها را به شعری که بو ی نان می داد تعبیر کردم آرام شدند و از زلزله ای که در راه بود تنها لرزش خفیف کوزه های سفالی را به یاددارم. انارها صبح سفید بودند و بام پر از رد پاهای تو بود. تصویر محوی از یک شعر به یاد دارم که دست دراز کرد و تعبیر مرا خط زد. آن شب تو رادر باغچه کاشته بودم انارها هیچ به یادنمی آوردند من بام ستاره... 2. خواب همسایه در چارچوب بعد از ظهر شکست. باید این روزها را رد کنم که لباس بلند خنکی به تن دارند تنها خش خش دنباله هاشان جایی روی میز ندارد. من عصرها برایشان سکوت و اطلسی می آورم اما روزها به من خیره می شوند بهانه مادربزرگ را می گیرند. من از خیابان بی تفاوتی و باد می آورم امادست هاشان که بوی اطلسی می دهد را از من پنهان می کنند من می گویم: تا غروب فردا پیش من بمانید چند لاله عباسی در راه است و کمی بوی باران از پاییز سال قبل در خانه دارم. روزها دنباله لباسشان را نشانم می دهند به تقویم بر می گردند خش خش و بوی اطلسی را روی میز به من تعارف می کنند. شب باد مرا دلداری می دهد و آلبوم عکس های قدیمی را با هم ورق می زنیم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:30 توسط سعیده زارع سریزدی
|
|
||